گفتگوي دو منتقد درباره بهترين و بدترين‌هاي برليناله 2015 تا اينجا

شنبه 25 بهمن 1393
مهر به نقل از ورايتي، اسكات فونداس و پيتر دبروژ دو منتقد ورايتي درباره چگونگي برگزاري فستيوال برلين تا اين لحظه با يك ديگر به گفتگو نشسته‌اند.
اسکات فونداس: ما رسما به نقطه مياني فستيوال بين‌المللي فيلم برلين 2015 رسيده‌ايم، با اين حال نمايشي كه بيش از همه مردم در اين شهر سرد به گرمي انتظارش را مي‌كشند، يك روز ديگر از راه مي‌رسد؛ پيش‌نمايش جهاني فيلم‌ «پنجاه طيف گري» كه فيلمي نيست كه معمولا در فستيوال‌ها به نمايش درآيد، اما مراسمي مانند برلين و كن به اين نوع فيلم‌ها نياز دارند تا بتوانند آن‌ها را در ميان جريان ثابت فيلم‌هاي هنري جهاني از كشورهايي مانند ايران، چين و شيلي قرار دهند. اين مدل فيلم‌هاي هنري ممكن است بتوانند در ورايتي سر و صداي زيادي كنند، اما فقط «پنجاه طيف»ها هستند كه مي‌توانند فرش قرمز فستيوال را در تمام صفحه‌هاي مجله‌هاي ووگ و ونيتي‌فر به نمايش بگذارند.
در حقيقت روزهاي اوليه برلين نيازي به ستاره‌هاي بيشتر نداشت آن هم در حاليكه كريستين بيل، ژوليت بينوش، جيمز فرانكو، نيكول كيدمن و ناتالي پورتمن براي پيش‌نمايش فيلم‌هايي از ورنر هرتسوگ، ترنس ماليك و ايزابل كوشت در برليناله حاضر شدند اما همانطور كه مشخص شد، فيلمي كه نيمه اول برلين را تحت تاثير خود قرار داد پروژه‌ كارگرداني بود كه تا به حال وارد مرزهاي آلمان نشده؛ فيلم «تاكسي» از جعفر پناهي فيلمساز ايراني كه از سال 2010 تا به حال از ساخت فيلم منع شده است اما با اين حال او به ساختن فيلم‌هايش پرداخته و از آن زمان تا به حال «اين يك فيلم نيست» و «پرده بسته» را توليد كرده است.
«تاكسي» سومين فيلم پناهي بعد از ممنوعيت‌اش است و ممكن است بهترين فيلم اين مجموعه باشد. اين فيلم مطمئنا متفاوت‌ترين است كه در آن پناهي نقش خودش را بازي مي‌كند، اما به عنوان يك راننده تاكسي كه مسافران مختلف را در خيابان‌هاي شلوغ تهران به مقصد خود مي‌رساند (نقش مسافران را نيز بازيگران ايفا مي‌كنند، اما فيلم در كل حالت بازيگوشانه يك مستند داستاني را به خود مي‌گيرد).
پيتر دبروژ: من به تو حسادت مي‌كنم كه توانستي اين فيلم را در بخش رقابتي ببيني اسكات. در سال‌هاي اخير، برلين به خاطر كيفيت درجه دوي فيلم‌هاي رقابتي‌اش مشهور شده و بيشتر فيلمسازان بزرگ ترجيح مي‌دهند سه ماه صبر كنند و در كن به رقابت بپردازند. با اين حال به نظر مي‌رسد كه حداقل فيلم پناهي توانسته گليم خود را از آب بيرون بكشد. فيلم «شواليه جام‌ها» كه مسئولان تبليغاتش ترتيبي دادند تا در خارج از ايالات متحده نقد شود تا بتواند دريافت بهتري داشته باشد، داستان يك فيلمنامه‌نويس هاليوودي (با نقش‌آفريني كريستين بيل) را تعريف مي‌كند كه بي‌هدف از سمتي به سمت ديگر حركت مي‌كند و ستاره‌هاي سينمايي وارد و خارج از زندگي‌اش مي‌شوند. از زمان ساخت «درخت زندگي» به بعد – كه به سرعت اضافه مي‌كنم فيلم فوق‌العاده‌اي بود – ترنس ماليك در غباري گمراه‌كننده گير كرده و فيلم‌هايي درباره شخصيت‌هايي مي‌سازد كه در زندگي گم شده‌اند.
حداقل فيلم «ملكه صحرا» كه باز هم نسبت به بهترين آثار هرتسوگ نسبتا نااميدكننده است، به بينندگان لطف تعريف كردن داستاني مستقيم و قابل درك را مي‌كند؛ و اين كار را هم به خوبي انجام مي‌دهد و داستان زندگي گرترود بل (با نقش‌آفريني نيكول كيدمن) كاشف بريتانيايي را تعريف مي‌كند كه انتظارهاي ضعيف از زنان آن دوره را كنار گذاشت و در سراسر خاورميانه به سفر پرداخت. او شخصيتي بزرگ، و فراتر از زندگي مختص به هرتسوگ است، حتي اگر فيلم كمي بيش از حد سعي كند زندگي‌اش را با يك رابطه خاص با شخصيت جيمز فرانكو – كه نقش خود را با حلقه‌هاي سياه زير چشمانش و لهجه‌اي بد بازي مي‌كند – محدود كند.
بهترين بازي نقش اول زني كه تا به حال در فستيوال ديدم متعلق به شارلوت رمپلينگ در فيلم «45 سال» بود: نمايشي زيبا و حساس از زني كه سال‌هاست ازدواج كرده و بعد از تقريبا نيم قرن مجبور به تفكر دوباره درباره آن مي‌شود. فيلمي كه بسيار با فيلم قبلي اندرو هي كارگردان و نويسنده يعني «آخر هفته» و همچنين سريال او براي شبكه اچ‌بي‌او يعني «جستجو» متفاوت است و به سوال‌هايي درباره بنياد نهادينه ازدواج و معاني حقيقي آن مي‌پردازد.

فونداس: حرفت كاملا درست است پيتر، اما اگر فستيوال كن يك نكته منفي داشته باشد اين است كه بسيار كم پيش مي‌آيد كه فيلم‌هاي كارگردانان كمتر شناخته شده بتوانند در بخش رقابت رسمي جايي داشته باشند و بايد به بخش‌هاي فرعي نگاهي ويژه، دو هفته كارگردانان يا هفته منتقدان منتقل شوند اما در برلين، بخش رقابتي منطقه‌اي براي كشف‌هاي جديد است كه در آن فيلمي فوق‌العاده مانند «زغال سياه، يخ نازك» از ديائو يينان كارگردان تقريبا ناشناخته چين مي‌تواند جايزه خرس طلايي را به خود اختصاص دهد. امسال، يكي از آن‌هاي كشف‌هاي خوشحال‌كننده فيلم «آتشفشان ايكس‌كانول» ساخته جيرو بوستامانته است، كارگردان اهل كشوري كه در طي سال تنها چند فيلم توليد مي‌كند؛ گواتمالا. مي‌دانم كه روي كاغذ، توصيف فيلم به نظر شبيه بعضي از آن درام‌هاي اجتماعي صادقانه مي‌رسد كه درباره سوء استفاده از مردم بومي هستند و بعضي مواقع به دلايل انسان‌دوستانه نمايش داده مي‌شوند و نه به دلايل هنري و زيباشناسانه اما «آتشفشان ايكس‌كانول» يك فيلم خيريه صحيح از نظر سياسي نيست: فيلمي زيبا و تكان‌دهنده است كه بيننده را به اعماق سنت‌هاي زندگي روزانه جامعه ماياهاي كاك‌چيكل كه در زمين قهوه واقع در پاي يك آشتفشان بزرگ كار مي‌كنند، مي‌برد. بوستامانته فيلم را با همكاري يكي از جوامع حقيقي كاك‌چيكل ساخته، كه نتيجه آن شنيده شدن صداي مردمي ساكت‌شده است كه داستان‌هاي خود را از طريق سينما بيان مي‌كنند. حتي مي‌توانم بگويم اين فيلم از «ملكه صحرا» هم هرتسوگي‌تر است كه به نظر من اولين فيلم هرتسوگ بود كه شديدا نيازمند احساس خطر و نابودي فيزيكي بود.

دبروژ: با توجه به تعداد بالاي بخش‌هاي موازي ديگر فستيوال برلين، شانس خوبي وجود دارد كه بينندگان بتوانند فيلم‌هاي بسيار خوبي را در آن ميان پيدا كنند. اما قبول دارم كه حتي آن‌هايي كه دقيقا به دنبال انجام همين كار هم هستند نمي‌توانند به آساني آن را انجام دهند و بايد ميان فيلم‌هاي بخش‌هاي مستقل پانوراما، انجمن آزمايشي، سينماي محلي پرسپكتيو آلمان، نسل متمركز بر جوانان و حتي بخش سينماي آشپزي به جستجو بپردازند. من در جستجوهاي خودم تا به حال دو فيلم خوب پيدا كردم. اولين فيلم «600 مايل» اولين ساخته گابريل ريپشتاين، وارث يكي از سنت‌هاي فيلمسازي بزرگ مكزيك است (پدر او آرتورو ريپشتاين سه بار در بخش رقابتي كن شركت داشت و خيلي هم طول نخواهد كشيد كه گابريل خود را روي آن صحنه پيدا كند). اگر پدر فيلم‌هاي داغ در حمله به ساختار دولتي مكزيك مي‌ساخت، پس نگاهي آرام‌تر دارد: نگاهي به فيلمي درباره قاچاق سلاح بين ايالات‌متحده و آمريكاي لاتين، كه در آن به ندرت گلوله‌اي شليك مي‌شود. «600 مايل» به جاي آن از نيروي تنش و مفاهيم و معاني تلويحي و همچنين بازيگري فوق‌العاده تيم راث به عنوان مامور دولتي آمريكايي كه دزديده شده و به جنوب مرز برده مي‌شود به نحو احسن استفاده مي‌كند.
اما تا اينجا، فيلم مورد علاقه من «باغ‌وحش نوازش»، اولين ساخته ميكا مگي كارگردان آمريكايي است كه در سن آنتونيو بزرگ شده، اما يك دهه اخير زندگي‌اش را در برلين گذرانده است. اين فيلم هم كه در بخش شلوغ پانوراماي فستيوال قرار داشت، به نحوي بيننده را ياد فيلم «پسربچگي» ريچارد لينكلتر مي‌اندازد، از اين نظر كه بدون استفاده كليشه‌هاي معمولي فيلم‌هاي درباره گذر زمان و بزرگ شدن، تجربه خام بلوغ در يك شهر كوچك را به تصوير مي‌كشد. اين فيلم در حقيقت بيشتر از فيلم لينكلتر با هم ارتباط برقرار كرد؛ كه با توجه به اينكه «پسربچگي» گذر زمان حقيقي را فراتر از تنها پيشرفت داستاني به ما نشان مي‌دهد، مي‌دانم كه ادعايي زيادي است. بقيه نقدم را براي بعد نگه مي‌دارم، اما فقط اين را مي‌گويم كه اميدوار بودم هر دو فيلم مي‌توانستند شانس دريافت خرس طلايي برلين را داشته باشند.

فونداس: با توجه به همين نكته، فكر كنم به جايي از فستيوال رسيديم كه بتوان حدس‌هايي درباره برنده‌ها زد. با توجه به حرف‌هايي كه زده مي‌شود و همچنين اينكه دارن آرنوفسكي رييس امسال هيات داوران براي ساخت فيلم قديمي خود يعني «سرچشمه» از تصوف و فلسفه ماليكي استفاده كرده بود، مي‌توان گفت كه «شواليه جام‌ها» شانس نسبتا خوبي دارد. به نظر من اگر آرنوفسكي و بونگ جون-هو از ديگر اعضاي هيات داوران به فيلم «زير ابرهاي الكتريكي» علاقه‌مند شوند تعجب‌آور نخواهد بود؛ فيلمي شديدا جاه‌طلبانه و اغلب فوق‌العاده كه در آن الكسي جرمن جونيور كارگردان ما را به سفري در روسيه مي‌برد. اين يك فيلم درجه يك هنري است كه شامل هفت بخش به هم مرتبط مي‌شود كه در آينده نزديك و گذشته نزديك اتفاق مي‌افتند. در بيشتر مدت زمان پخش فيلم، شخصيت‌هاي عبوس مانند زامبي در روسيه‌اي جهاني شده و چند زباني حركت مي‌كنند كه در آن ارزش‌هاي فرهنگي گذشته در محراب كاپيتاليسم قرباني شده‌اند. جرمن در «زير ابرهاي الكتريكي» با زباني شاعرانه كار مي‌كند و سعي در نشان دادن نقصان و ضعف بنيادي روسيه دارد كه من يك نفر را شخصا به لرزه انداخت. 

تمامی حقوق وب‌سایت برای نشریه فرهنگی هنری دنیای تصویر محفوظ است. استفاده از تمامی محتوای وب‎سایت تنها با ذکر منبع مجاز است. تمامي كالاها و خدمات اين فروشگاه، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است