آناستازيا

آناستازيا

کتي ايست دوبووسکي، ترجمه: محسن غفراني
سنپترزبورگ، روسيه، سال 1916.

همه ميگفتيم شبي به يادماندني خواهد بود و چنين شد. اما نه آنطور که فکر ميکرديم. هيچکس بلاهايي را که بر سرمان آمد پيشبيني نميکرد. من ملکه ماري از سرزمين پهناور روسيه هستم و آن شب بدترين شب عمر درازم بود. ما در زماني نه چندان دور در دنيايي جادويي زندگي ميکرديم. دنيايي از قصرهاي زيبا و جشنهاي باشکوه. پسرم نيکولاي، تزار امپراتوري روسيه بود. او و همسرش چهار دختر زيبا و يک پسر جوان خوشسيما داشتند. نيکولاي مرد خوبي بود. اما برخي ميگفتند او خردمندانه بر مردم حکومت نميکرد. آن شب سيصدمين سالگرد سلطنت سلسله رومانف را جشن ميگرفتيم و در آن شب هيچ ستارهاي همچون کوچک ترين نوهام، آناستازياي شيرينم، نميدرخشيد. چشمهاي همه مهمانان به او دوخته شده بود. نور چلچراغ از گيسوان قرمز رنگاش منعکس ميشد. او هشت سال بيشتر نداشت اما با ظرافت و زيبايي خاصي حرکت ميکرد... 


تمامی حقوق وب‌سایت برای نشریه فرهنگی هنری دنیای تصویر محفوظ است. استفاده از تمامی محتوای وب‎سایت تنها با ذکر منبع مجاز است. تمامي كالاها و خدمات اين فروشگاه، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است