شرك

شرك

الن واي، ترجمه: سعيد خاموش
يکي بود، يکي نبود. شاهزاده خانمي بود که اسير طلسم شومي بود. طلسمي که فقط يک عشق واقعي ميتوانست آن را باطل کند. او در قصري زنداني بود که يک اژدهاي وحشتناک از آن نگهباني ميکرد. شاهزاده خانم در بند اژدها محبوس و منتظر عشق واقعياش بود...

شِرِک داشت کتاب قصه را ورق ميزد. کتاب جلد چرمي و کهنهاي داشت ولي هنوز قشنگ مانده بود. صفحهي پيش روي شِرِک، شاهزاده خانم خوشگلي را نشان ميداد که دامن پرچين بلندش را با دو دست گرفته بود و در دشت پر از گُلي ميدويد. زمينه عکس يک قصر قصهي پريان را نشان ميداد. شرک به مسخره خنديد و با خود گفت: «يک مشت دروغ!» و با دستهاي گنده سبز رنگاش ورق کتاب کهنه را پاره کرد... 


تمامی حقوق وب‌سایت برای نشریه فرهنگی هنری دنیای تصویر محفوظ است. استفاده از تمامی محتوای وب‎سایت تنها با ذکر منبع مجاز است. تمامي كالاها و خدمات اين فروشگاه، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است